کودک ناز من...
میای می گی مامان ساعت چنده؟ جدیدا به ساعت خیلی علاقه پیدا کردی...
خیلی از رنگها رو یاد گرفتی...
یه برنامه داره در مورد رفتار کودک در مهمانی توضیح میده می گی: وسط مهمونی نباید خجالت بکشیم... من که فکر می کردم اصلا موضوع برنامه رو متوجه نشدی بگو نه اظهار نظر هم داری می کنی...
کتاب حمومی که عمه هدی بهت داده رو خیلی دوست داری، شخصیتهای این کتاب سپهر کوچولو و صبا کوچولو هستن که مورد علاقتن، الان کامل کتاب و حفظی...
رفتیم خونه ی عمه ی بابا که از کربلا اومده بودن، کلی خوشحالی کردی و کلی تو خونشون چرخ زدی(مودبانه)...
اسباب بازی هاتو داری جمع می کنی مرتب می گی با سلیقه با سلیقه...
تبلیغ تن تاک و خیلی دوست داری هم دراز و نشست و هم کفششو... دیشب داره نشون میده می گم محسن کفشهای خوبیه ها، می گی بابا واسه مامان یه تن تاک بخر...!
آفا فرهاد محله ی مامان جون که سوپر مارکت داره رو دوسش داری و خوب باهاش ارتباط برقرار کردی...
امروز که 29آذر بود متوجه ی دو دندان آسیاب در فک پایینت شدم، میشن فکر کنم دندونهای 17و18 مبارکه گلم...
عطسه که می کنی سه تا پشت سر همه، به خودت هم عافیت باشی می گی...
شعر پاییزه پاییزه برگ درخت میریزه هوا شده کمی سرد چرا چونکه پاییزه رو تو مسیر خونه ی مامان جون می خونی(مخصوصا وقتی درختهای بی برگ و می بینی)
عشق جایزه گرفتنی... چند وقت پیش هم هر چی وسایل جلوی دستت بود و با یه پارچه مثلا کادو پیچ می کردی میدادی به افراد و می گفتی تولد تولد تولدت مبارک...
تولد دایی هادی و خیلی ویژه تبریک گفتی و دایی صداتو ضبط کرد...
داری می خوابی می گی مامان عموحافظ و هدیه رو خیلی خیلی دوست دارم... بعد می گی باباجون و دایی هادی و هم دوست دارم...
می پرسم من و دوست داری یا بابا رو؟ می گی مامان و بابا، هر دو رو...
میری زیر پتوی مامان جون می گی سردمه لرزیدم از خیابون اومدم...
چند شبه بغلم خوابت می بره یاد دوران شیر دادن که خیلی حال میده...
امروز پریماه اومده بود کلی باهاش بازی کردی و ذوق زده شده بودی...













کودک ناز من...
